۲۸ فروردین ۱۳۹۳
درکی عاشقانه

باهاش قرار داره،ولی دلش عین سیر و سرکه می جوشه… اصن آمادگی ظاهری نداره.
حموم نرفته،شیو نکرده،خلاصه ،هلو هلو برو تو گلوی همیشه گی نیست.
وقتی دلیل نه احتمالیش رو بهش گفت،خندید و مسخره اش کرد و گفت اصلا می خوام این جنبه دوست نداشتنیت رو هم ببینم.
همین امروز،همین الان…دوستی این متن رو براش فرستاد:
“هر آدمی توی زندگی یک نفر بخصوص را می خواهدیک نفر که بی قید و شرط عاشقش باشدیک نفر که با او، خود خودش باشد، بی هیچ نقابی !یک نفر که بی هراس از موهای ژولیده و صورت رنگ پریده ات، با همان قیافه به آغوشش پناه ببری، و سرروی شانه هایش بگذاری…زن و مرد هم ندارد؛ توی زندگی مرد ها هم باید زنی باشد، که صورت ِ آفتاب خورده و عرق کرده و ته ریش نامنظمشان را به اندازه ی صورت هفت تیغه ی ادکلن زده دوست داشته باشد، شاید هم بیشتر.…آدم ها توی یک زندگی یک نفر بخصوص را می خواهند که برایش درد دل کنند، بی آنکه بترسند، بی آنکه هراس داشته باشند از حرف هایشان یک نفر که آن ها را همان طور که هستند دوست داشته باشد، همان طور غمگین، همان طور شیطان، همان طور پر حرف؛ همان طور ساکت، همان طور غُرغُرو و همان طور شلخته! آدمی که وقت ِ آمدنش آرام شوی و مثل چشمه از حرف های نگفته قُل قُل کنی و بجوشی… آدمیکه ساعت ِ دیدارش بخواهی بدوی جلوی آینه که “نکند مقبولش نباشم” آدم ِ تو نیست !توی زندگی هر کس، یک نفر بخصوص باید باشد”
موقع خوندن متن همش به نشونه تایید سرش و تکون میداد… بعد یه نفس عمیق کشید و یه لبخند زد به پهنای صورتش… چون با دلش درک کرد که یه نفر بخصوص ه تو زندگی معبودش. :)


۲۴ فروردین ۱۳۹۳
تبلور خاطرات

دیروز برای من روز بازسازی و بازبینی خاطره ها بود.

اولیش با خواب شبانه شروع شد،خواب آدمی رو دیدم که کلی خاطره مشترک با هم داریم ولی الان حضور فیزیکی نداره…
کلی متعجب شدم از دیدن این خواب و یه علامت سئوال گنده اومد تو ذهنم که چرا این آدم؟

بعدش نزدیکهای ظهر داشتم برنامه “بلور بنفش” در بی بی سی رو نگاه میکردم که مصاحبه داشت با آقای “هوشمند
عقیلی”،آهنگهای قدیمی شون رو اجرا می کردند تا رسید به خوندن ترانه “دریا” یا به گفته خودشون”شنهای داغ”… و ترانه من و برد به سالها قبل که کنار ساحل دریای خزر برام می خوند…شنها همون شنها بود،دریا همون دریا بود ولی فقط یاد تو ،بجای تو اونجا بود…

بعدازظهر صدای چاقو تیز کن محبوبم رو شنیدم که داد میزد چاقو ت—یز می کنیم. دیدم موقعیت خوبیه بعد سالها که تو گرما و سرما و شرایط بد و خوب جوی شنونده فریادش و تلاشش برای درآورد یه لقمه نون حلال برای خانواده اش هستم،ارادتم رو به خودش و خودم ثابت کنم،به پرستارم که اتفاقا اونروز روز کاریش بود گفتم،میشه لطفا این قیچی ابروم رو ببرید بدید به این آقا برام تیز کنه؟۵ تومن هم علاوه بر دستمزدش بهش عیدی بدید لطفن…

گشت و گذار تو آرشیو و خوندن خاطرات خوب و بد و نوشته دیروز هم محصول همین روز خاص بود.

شب داشتم کانالها رو بالا و پایین میکردم که دستم رو یه کانال بی حرکت موند…آهنگی از ۲۵Band … که من کلی خاطره خوب دارم باهاش…

و این یه حُسن ختام شیرین و لذت بخش بود برای روز تبلور خاطره ها.


۲۳ فروردین ۱۳۹۳
حال در آرشیو

حال جسمانی خوبی ندارم و فک می کنم این دیگه آخرشه!!! از سر بیکاری نشستم آرشیو می خونم که برخورد می کنم به این نوشته ء تو در تو …و می بینم حال ِ از این بدتر هم داشتم ولی از سر گذروندم…. عجب صبری ویلی دارد!!!
۴ مرداد ۱۳۹۱
“تا تو هستی..هیچ بدی نشاید
این نوشته مال ۲۷ اردیبهشت ۸۸ ئه…اعتراف می کنم که با خوندنش وحشت زده شدم و فک کردم من چه لحظات سخت و بدی رو طی کردم تا بدین لحظه…الان میگم بدم؟نه.الان جزو روزهای پادشاهیمه… اینروزا و با این حال خراب ِروحی و جسمی احتیاج داشتم به این یادآوری…و کی از خودم و حرفها و تجربیات خودم،بهتر؟…خوبه نوشتمش حتی از لحظات بدم…تا الان بدونم اگر همت داشته باشی،هیچ بدی موندگار نیست.
تجربه کردم که میگما
“خوب حالا که حالم بهتر شده می تونم در مورد روزهای خیلی خیلی سختی که گذروندم بنویسم.
روز جمعه پیش نشستم بنویسم ولی اینقدر زار زدم موقع تایپ که مامانم اومد و خواهش کرد ننویسم و گفت با این حالت جماعتی رو هم ناراحت می کنی چند خطی که نوشتم این بود:
” فکر کنم تا بحال حال به این بدی رو تجربه نکردم.
از استیصال و بدبختی، وا دادم حسابی.
گریه می کنم و گریه می کنم. فکر کنم تو زندگی ام اینجوری تو یک روز اینقدرگریه نکرده باشم. همانطور که زار میزنم به مامان می گم ” خودم رو می خوام بکشم، خودتون رو ناراحت نکنیدا !!!!” جواب مامان گریه است و گریه و میگه تا وقتی زنده ام خودم خدمتت رو می کنم.
بابا میگه …”
به شرایطی رسیده بودم که از جام که بلند میشدم یهو جریان گرم و نمناکی رو روی پاهام حس میکردم بدون هیچ هشدار ومقاومتی از طرف من و این وضع بارها بارها در طول روز تکرار شد در حالیکه دو قدم فاصله داشتم تا توالت و پاهام هیچ یاری نمی کرد. دوردونه (دختر برادرم ۱۰ سالشه) خم میشد و پاهام رو خم میکرد که یه قدم یه قدم بیام جلو و بعد توالت شهروز(برادرم) می اومد و بغلم میکرد و میذاشتم رو تخت و من عین یه جنازه خیره میشدم به سقف بالا سرم … نه صدایی بود برای حرف زدن و نه چشمی برای خوندن.
کلماتی که از دهنم خارج میشد نامفهوم بود و در حالت خوبش مثل آدمهایی حرف میزدم که همین الان از یک خواب عمیق بلند شدن و هنوز منگ و گیجن و شل.
آب دهنم رو تو خیلی مواقع نمی تونستم جمع کنم و دائم دستمال دستم بود برای پاک کردن صورتم حالا اگه صورتم هم کج و کوله شده بود خبر ندارم و کسی هم بروم نمیاورد.
چشمام دیدش کم شده بود درست مثل آدمی که کُلر آب چشماش رو تار کنه.
دست و پاها که مرخص بود. این موردش تازه نبود عادت دارم به بالا و پایین شدنش.
تمام اعضای بدن درگیر بود یعنی رسما آقای ام اس یه حال و توجه اساسی به تمام اعضا بدن مبذول داشته بود… جایی برای امیدواری باقی می موند؟ با توجه به اینکه تو بدترین شرایط روحی هم بسر میبردم.
زار میزدم از ته دل تا حالا اینطوری گریه نکرده بودم، همیشه اشکهام بیصدا می چکید ولی الان ضجه میزدم. همه هول کرده بودن چون تا حالا من و اینطوری ندیده بودن مامان همه رو از اتاق بیرون کرد و گفت بذارید راحت باشه و گریه کنه احتیاج داره.
میدونم اززمان مسابقه دویچه وله اعصاب من تحریک شد از دیدن و خوندن کامنتهای بی انصافانه .ولی حال بدم هی شل کن و سفت کن بود تا همین یکماه اخیر که عوامل پشت همی مثل رفتن داییم، فوت شوهر خاله ام ،استرس فراهم کردن بهترین و خاطره انگیز ترین سفر برای دوستان توریستم( هرچند به من مربوط نبود ولی اگه به کسی بگم بسم لله تا ته تهش میرم به هرقیمتی شده) ،رفتن اومدن دندونپزشکی با همه اضطرابهای عصب کشی و روکش بعدش و رفت و آمد هاش و همزمان آب درمانی و خستگی های فیزیکی ناشی از ورزشها…فرصت نفس تازه کردن بهم نداد و مقاومتم رو شکست و نتونستم خودم رو جمع کنم و وا دادم به بدترین شکل ممکنه.
یکبار دیگه خدا خیلی جدی و صریح داشت باهام حرف میزد. تو سر یه دوراهی شفاف واساسی قرارم داده بود. یکبار دیگه سئوال قدیمیش رو تکرار کرد. ” این وضعیتته، یه وضعیت سخت و شاید تحمل ناپذیر. می خوای چیکار کنی؟ ادامه میدی و میجنگی؟ یا تحمل نداری و تمومش می کنی؟
روز دوشنبه تصمیم گرفتم خیلی قاطعانه به این وضعیت گند روحی خاتمه بدم و قرص گور باباش رو بخورم و خودم رو بکشم بالا و واقعا هم تونستم بدون هیچ داروی کمکی برگردم به وضعیت قبل و کارهام رو به تنهایی و بدون کمک دیگران انجام بدم مطمئنم حالا که خودم خواستم داروها هم بهترین کمک رو بهم میکنن در جهت بهتر شدن. بدون اینکه گریه کنم با خاله ام صحبت کنم و بهش تسلیت بگم و حتی دوتا جوک مرتبط هم براش تعریف کنم تا بخنده و بخندم.”

 


۲۲ فروردین ۱۳۹۳
اجبار به تعبیری دیگه

میگه: اون شب ِ تولد ۹ سالگیت،ما شب خو نه تون خوابیدیم. یادمه تا صبح داستانها و خاطرات ترسناک تعریف می کردیم.

من: (خنده) درسته نسل سوخته ایم ولی فک نکنم خاطرات ِ نسل ما رو هیچکدوم از این بچه های خانواده های جدید که تک فرزند و یا حتی بی فرزندن  داشته باشن… ما دور هم جمع می شدیم،جمعیتی بودیم واسه خودمون… اصن مثلا بچه تو از این خاطرات داره؟

میگه:ما حسابمون جداست،تک افتادیم اینور دنیا…بچه هیچ کس و کاری دور و برش نیست.

- این حکایت غم انگیز ِ اکثر هم نسل هاشه که به اجبار دم خور ِ تکنولوژی و بازیهای کامپیوتری شدن و نه انسانی از جنس خودشون و مملو از احساس و عقل.

اینم وبلاگ جدید آقای ناصری که حاوی مطالب خوبیه.


۱۷ فروردین ۱۳۹۳
یک پیغام بی شرمانه!

برام پیغام خصوصی تو فیس بوک گذاشته:

“برای تو هم سکسی که باهم داشتیم، عالی است؟ هنوز؟ بعد از چهارسال؟ مزش هنوز زیر زبونمه!:) چرا اینطوریه؟!!”

جواب نوشتم:

جاااااااااااااااااانم؟ مطمئنی با منی؟؟؟؟

 

اینکه آدم رابطه خصوصیش با دیگری رو هیچوقت فراموش نکنه،چیز غریبی نیست و یادآوریش هم می تونه شیرین باشه و هم در بعضی مواقع به شدت دردناک…. ولی اینکه یکی،یک کاره برگرده بهت همچین بگه نه شیرینه و نه دردناک فقط باعث خنده است و تعجب…. به گمونم ایشون هم یکی از همون جسدهای فیس بوکی ولی اینبار متوّهم ه.


تو پست قبلی گفتم که من پیگیر برنامه play list بودم،دیشب یه آهنگی رو نشون داد که اگه اشتباه نکنم از سیاوش قمیشی به ترانه سرایی یغما گلرویی بود (ظاهرا اشتباه گفتم و ترانه احسان خواجه امیری بود با شعر روزبه بمانی و تنظیم سیروان خسروی.)… متن ترانه رو هنگام پخش آهنگ،می نوشت…من به شدت روی غلط املایی حساسم،حالا می خواد از طرف خودم باشه یا دیگری،تذکر میدم و تذکر پذیر هم هستم و اگه غلطی داشته باشم،سریع اصلاح میکنم…دیشبم داشتم متن ترانه رو می خوندم که یهو سنسورهای غلط یابم تیز شد!!! و دیدم نوشته”حراس” بجای “هراس”،چندین نوبت…با خودم گفتم شاید من اشتباه می کنم و درستش همونیه که اونا نوشتن،مگه میشه یه شبکه جهانی ِ فارسی زبان یه همچین گافی بده،گیریم اولی اشتباه کرده یه نفر دومی قبل اینکه برنامه رو آنتن بره چِک نهایی رو انجام نمیده؟…تا صبح صبر کردم تا بیام پشت کامپیوتر و درست ِ کلمه رو چک کنم و دیدم بله،”هراس” درسته نه “حراس”…متاسف شدم برای خودم و شبکه تلویزیونی که میلیونها مخاطب داره و منم یکی از اون میلیونها نفر که هم باسواده و هم نکته بین.


۶ فروردین ۱۳۹۳
play list

برنامه play list شبکه من و تو رو دنبال می کنم…خودمم قبلا رای داده بودم و وقتی می بینم بعضی از آهنگهای انتخابی ام رتبه آوردن،کلی خوشحال میشم…حالا باید دید ۲۰ تا آهنگ برتر تو برنامه آخر که امشب ه کدوم ها هستند… خودمونیم چقدر داریوش پرطرفداره و کلی رتبه آورده،همچنین سیاوش قمیشی.


۵ فروردین ۱۳۹۳
اولین نوشته در سال ۹۳

۱-شروع سال رو تنها بودم و دوستی همراه بچه اش(یه پسر ۴ ساله) اومد پیشم تا کمک حالم باشه…دستش در نکنه…ولی وجود اون بچه سبب شد که پوزخندی بزنم به غمم و اینکه خیلی موقعها دلم می سوخت برای خودم که بچه ندارم و تجربه مادرشدن رو نداشتم… در ۴ روز گذشته لحظه به لحظه اش خدارو شکر کردم که ” بچه ندارم“. ;)

۲-تجربه عالی داشتم؛ تجربه “نه،گفتن”...چقدر حس خوبی به آدم دست میده وقتی خواسته ایی رو می شنوی که میدونی برآورده کردنش،آزارت میده… و تو تمام شجاعتت رو جمع می کنی و پاسخ میدی: نه!! انجام کاری که ازم میخوای،خوشحالم نمیکنه(یا یه جوابی تو همین مایه ها)… امتحان کنید،ببینید چقدر سبک میشید. :)

۳- امسال دو تا کار به شدت دست به خیری!!! انجام دادم که بخصوص دریه موردش به شدت و از ته ته دل دعا شدم…چون مشکل دوستی رو حل کردم(مالی) و از فکر و خیال نجاتش دادم…به این فک نمی کنم که جبران میشه یا نه،همینکه تو این زمان با حداکثر بضاعتم،تونستم مشکل دوستی رو که در خیلی از زمانها واقعا حق دوستی رو ادا کرده،حل کنم،برام کافیه و ارضا روحی شدم. :)

۴- از اینکه وجود مجازی و حقیقی ام،مثمر ثمره با وجود تمام ناتوان یهای جسمانی ام،خیلی خوشحالم و از ته دل راضی…چون مطمئنم همیشه به نیکی ازم یاد خواهد شد…نه اینکه تا اسمم بیاد بگن،واه واه! اونو میگی… :D

 

5-می خواستم نوشته ایی بنویسم با عنوان “جسدهای فیس بوکی”!!!! ولی منصرف شدم و دلم نخواست اولین نوشته ام عنوان جسد داشته باشه. :P


۲۷ اسفند ۱۳۹۲
روزهای آخر سال ِ۹۲

خب سال ۹۲ هم به سلامتی داره تموم میشه …
اگه بخوام در مجموع نگاه کنم،سال بدی برام بود،خیلی بد اصن یه جورایی غربالیزه!! کردن دوستان ِقدیم و جدید بود،دوستانی با ظاهر ِ خیلی خوب و موجه ولی در باطن فاسد.
تنها اتفاق خوب و خوشایند ِ سال،ازدواج برادر کوچیکم بود و لاغیر.
از بدو شروع سال،سال تحویل رو با گریه و اشک چشم شروع کردم… یکی از دوستان قدیمی با قدمت ِ دوستی ۲۲ سال،بخاطر یک مُشت دلار!!! از حلقه دوستان من تُف شد بیرون،هرچند که خودش به وضع اسفناکی بی آبرو و بی حیثیت شد ولی خوب برای منم خیلی دردناک بود چون تا قبل نشون دادن روی ِ واقعیش در ظاهر دوست خیلی خوب و دلسوزی بود برای من درست مث ِ یه خواهر و این جای خالی تا مدتها اذیتم کرد…
به ظاهر دوست دیگه ایی که حتی من همه جا بعنوان پسرم!!! ازش یاد می کردم،چهره واقعی و دندونهایی که ازش خون میچکید!! رو بهم نشون داد و بی برو برگرد حذف شد از حلقه دوستان.و مسلمه که خیلی دردناک بود روبرو شدن با این حقیقت زشت.
در کمال ناباوری فامیل نزدیکم یه پسر ۱۷ ساله تیزهوش که حتی بخاطر هوش بالاش تو مسابقات خارج از کشور شرکت کرده بود در عرض یک هفته بخاطر یه ویروس ناشناخته که روی مغزش نشسته بود،فوت کرد و خانواده ایی رو داغدار.
و در نهایت خبر فوت همسر سابقم که به بدترین وجه ممکن فهمیدم و با مرگش انگار قسمتی از سالهای جوونی من هم کاملا نیست و نابود و حذف شد و بعد گذشت چندماه هنوزم باورم نمیشه و با یادآوری بعضی از خاطرات خوبمون اشک به چشم میارم و بی نهایت ناراحت میشم.

ولی با همه این اوصاف ظاهرا سال ۹۳ سال خوبی خواهد بود حداقل پیش درآمد خوبی داره…سه تا عیدی خارج از تصورم دریافت کردم که بی نهایت خوشحالم کرده و ارزش معنویش هوار !! تاست…برای شروع سال هم با کسی هستم که وجودش بهم آرامش میده و خدارو شاکرم بخاطر بودنش… در کل فک کنم سال خوبی پیش روم باشه و امیدوارم از لحاظ برگشت سلامتی هم چند پله برم بالاتر.

امروزم که چهارشنبه سوری ه و من یه برنامه مفرح برای خودم دارم و همچنین آرزومندم تک تکمون شب خوبی داشته باشیم و لذت ببریم از ساعتها و دقایقمون.


۱۹ اسفند ۱۳۹۲
هم فکری

سلام ویلی جان، مشکلی برام بوجود اومده که ممنون میشم نظر خودتون رو بگید و ا گر صلاح می دانید اونو به اشتراک بگذارید تا بقیه هم نظرشون رو بدند.
من برادرم با دختری دوست بودند که حدود ۲ ماه پیش این دوستی بهم خورد و سر این قضیه برادرم خیلی بهم ریخت. به پیشنهاد خودش گفت که مورد بهش معرفی کنیم برای ازدواج.
توی این موارد خودش موردی را که توسط دوستش معرفی شده بود را پیگیری کرد و کار به بله و برون کشید. دقیقا شب قبل از بله و برون یه شوکی به همه ما وارد کرد که من نمیتونم با چهره این دختر ارتباط برقرار کنم.
حالا این دختر به اندازه خودش زیبایی دارد و خیلی هم به نظر من خوش استیل است.
به هر حال بله و برون برگزار شد و به رغم مخالفت ما برادرم و ان خانم بدون اطلاع صیغه محرمیت هم خوندند.
حالا که دارند مقدمات عقد رو می چینند دوباره این بحثها پیش اومده. میگه من تلفنی که با این خانم صحبت می کنم مشکلی ندارم ولی وقتی چهره به چهره می شم بعضی اوقات بی تفاوتم و بعضی اوقات حتی حس فرار هم بهم دست می ده
میدونم که خیلی از این مشکلات هنوز به خاطر ترمیم نیافتن زحم رابطه قبلی است اما خیلی نگرانیم که آیا این اضطرابهای الان طبیعی است و تشویقش کنیم که ادامه بده یا ممکنه بعد ا هم ادامه پیدا کنه
جواب من: من از کامنت خصوصی تو هیچی نفهمیدم خیلی گنگ و نامفهومه-اگه می خوای به اشتراک گذاشته بشه،بیشتر و بهتر و واضحتر توضیح بده…چه شوکی؟چرا با صورت اون خانوم نمی تونی ارتباط برقرار کنی؟و…
و توضیح مجدد:
بزارید بهتر توضیح بدهم.
یکی از دوستان نزدیک من (یک آقایی) دو سالی با خانمی دوست بوده و حدود دو ماه پیش این ارتباط قطع شده. دلیلش هم ازدواج خانمه بوده.
این آقا هم بعد از قطع این دوستی، سعی می کنه اصطلاحا به خواستگاری یک خانم بره و وارد وادی ازدواج بشه. وقتی همه چی خوب پیش میره دقیقا شب بله برون عنوان میکنه با چهره این خانم ( کسی که میخواد باهاش ازدواج کنه) نمیتونه ارتباط برقرار کنه و حتی بعضی اوقات حالت تنفر داره.
حالا مشکلی که وجود داره اینه که هر دو خانواده و اقوام از موضوع با خبرند و خانواده خانم یک خانوده کاملا سنتی و متعصب هستند.
این آقا میگه میدونه این خانم خیلی خوبه و بدرد زندگی متاهلی اون میخوره. میگه تو ارتباط تلفنی هیچ مشکلی نداره ولی با چهره مشکل داره.
الان مونده حیرون که آیا قضیه رو به تاخیر بندازه که خانواده خانم قبول نمی کنند یا جلو بره به امید اینکه این قضیه حل بشه.
ممنون میشم به اشتراک بذارید و اگر کسی تجربه مشابهی داشته راهنمایی کنه. راستی اینکه که چهره این خانم ایرادی نداره و یک چهره معمولی است. و این خانم در حالت عادی اهل آرایش نیست